یه چند تا عکس
باغ گوگولو ها
با شروع اجلاس سران جنبش عدم تعهد و اعیاد نم ما هم طبق معمول راهی لاهیجان شدیم.اما ایندفعه اوضاع کمی فرق می کرد هدف از رفتن تعمیر خانه پدری بود و از سوی دیگه خاله ها که نقل مکان کرده بودند و رفته بودنند قزوین نیز با ما نبودند.سارا پشت راحت نشسته بود و بازی می کرد و نقاشی می کرد.سارا روز سفر خونه پیش بابایی موند و مهد نرفت بنابراین حسابی توی راه خوابش می اومد.بعداز اینکه دید با آب خوردن خوابش نمی پره شروع به زنگ زدن به تمامی اعضا خانواده کرد و اطلاع رسانی در مورد سفر.حسابی کلافه بود و می خواست زودتر برسیم.گوشی رو بده یه زنگ دیگه به بابا جون بزنم اخرین جمله قبل از خواب رفتن بود.سری به خونه بابام زدیم که حسابی هم خونه و هم صاحب خونه بهم ریخته بو...
نویسنده :
بابای سارا
10:54
سارا حرف می زند
این پست رو تخصیص می دم به کلمات قصار سارا خانم که یه جورایی برای ما خاطره انگیزه این جمله رو بعد از بیرون اومدن از مهد گفت که: بابایی من خسته شدم از بس تورو دوست داشتم از امروز می خوام مامان رو دوست داشته باشم. اما جمله جدیدش مربوط به دیدن پرچم بزرگ ایران در نزدیکی اراج روی اتوبان امام علی که فرمودند چه ÷رچم بزرگی وای راستی اونها هم بچه هاشن(اشاره به ÷رچم های کوچک کنار ÷ل) یه عبارت هم داره در مورد ماشین که می گه خیلی هزار تومن قیمتشه ...
نویسنده :
بابای سارا
11:11
عکس های تولد 4 سالگی
تولد 4 سالگی و عروسی دایی سجاد
خدایا دخترمان را برایمان همیشه سالم و با ادب و خوب نگه دار سارای ما روز ١٤ تیر سال ٩١ وارد ٥ امین سال زندگی خود شد و دیگه بقول خودش کلی خانم شده.چه زود و چه سخت و چه شیرین بود این ایام.از روزی که به دنیا آمد و زردی گرفت و٣ روز توی بیمارستان خوابید و روزی که توی عید سرخک گرفت و روزی که برای اولین بار قدم برداشت و چه ذوقی کرد و دست می زد و می خندید وای مهمانی رفته بودیم که سارا ی ما راه افتاد و اون می دویید و ما دنبالش.هنوز هم وقتی مربی مهدش عوض می شه اعتصاب می کنی.اولین باری که مامانی بردش مهد تا عصر گریه می کرد مامان توی اداره و سارا توی مهد.همه این خاطره ها وقتی داشتیم براش برنامه ریزی می کردیم توی ذهنمون بود و توی خونه ویا ماشین یادآوری ...
نویسنده :
بابای سارا
13:02
لبخند طلايي
اين لبخند به من مي گه بايد هنوز زنده بمونم. ...
نویسنده :
بابای سارا
20:36






