سارا جهانیسارا جهانی، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

سارا مامان بابا

باغ گوگولو ها

با شروع اجلاس سران جنبش عدم تعهد و اعیاد نم ما هم طبق معمول راهی لاهیجان شدیم.اما ایندفعه اوضاع کمی فرق می کرد هدف از رفتن تعمیر خانه پدری بود و از سوی دیگه خاله ها که نقل مکان کرده بودند و رفته بودنند قزوین نیز با ما نبودند.سارا پشت راحت نشسته بود و بازی می کرد و نقاشی می کرد.سارا روز سفر خونه پیش بابایی موند و مهد نرفت بنابراین حسابی توی راه خوابش می اومد.بعداز اینکه دید با آب خوردن خوابش نمی پره شروع به زنگ زدن به تمامی اعضا خانواده کرد و اطلاع رسانی در مورد سفر.حسابی کلافه بود و می خواست زودتر برسیم.گوشی رو بده یه زنگ دیگه به بابا جون بزنم اخرین جمله قبل از خواب رفتن بود.سری به خونه بابام زدیم که حسابی هم خونه و هم صاحب خونه بهم ریخته بو...
16 شهريور 1391

سارا حرف می زند

  این پست رو تخصیص می دم به کلمات قصار سارا خانم که یه جورایی برای ما خاطره انگیزه این جمله رو بعد از بیرون اومدن از مهد گفت که: بابایی من خسته شدم از بس تورو دوست داشتم از امروز می خوام مامان رو دوست داشته باشم.   اما جمله جدیدش مربوط به دیدن پرچم بزرگ ایران در نزدیکی اراج روی اتوبان امام علی که فرمودند چه ÷رچم بزرگی وای راستی اونها هم بچه هاشن(اشاره به ÷رچم های کوچک کنار ÷ل)   یه عبارت هم داره در مورد ماشین که می گه خیلی هزار تومن قیمتشه ...
14 مرداد 1391

تولد 4 سالگی و عروسی دایی سجاد

خدایا دخترمان را برایمان همیشه سالم و با ادب و خوب نگه دار سارای ما روز ١٤ تیر سال ٩١ وارد ٥ امین سال زندگی خود شد و دیگه بقول خودش کلی خانم شده.چه زود و چه سخت و چه شیرین بود این ایام.از روزی که به دنیا آمد و زردی گرفت و٣ روز توی بیمارستان خوابید و روزی که توی عید سرخک گرفت و روزی که برای اولین بار قدم برداشت و چه ذوقی کرد و دست می زد و می خندید وای مهمانی رفته بودیم که سارا ی ما راه افتاد و اون می دویید و ما دنبالش.هنوز هم وقتی مربی مهدش عوض می شه اعتصاب می کنی.اولین باری که مامانی بردش مهد تا عصر گریه می کرد مامان توی اداره و سارا توی مهد.همه این خاطره ها وقتی داشتیم براش برنامه ریزی می کردیم توی ذهنمون بود و توی خونه ویا ماشین یادآوری ...
21 تير 1391