حالا باید گریه کنم!!!
امان از بچه ها.یکی می گفت ما باید خیلی سعی کنیم تا بچه هامون رو بشناسیم ولی اونها خیلی زود ما رو می شناسند و میدونند چطور ما رو تحت کنترل بگیرند.
چند وقتی هست سارا ما برای رفتن به مهد مارو خیلی اذیت می کنه و هر روز به بهانه ای ساز نرفتن کوک می کنه و چند روزی بود که مامان سمیه هر روز با چشمانی گریان به اداره می فرسته و خودش از وقتی بیدار میشه تا وقتی وارد مهد میشه هر بار به شکلی ناراحتی می کنه و در پایان دم در مهد شروع به گریه کردن می کنه.این باعث شده بود تا چند روزی من هم صبح با ایشون به مهد برم که به جز روز اول که از این بابت خوشحال بود و ناراحتی نکرد ولی برای دفعات بعد با گریه از من جدا شد و درآغوش خانم تاجیک قرار گرفت.من هم ناراحت به اداره رفتم که این چه زندگی هست ما داریم وما چه کودکی ای داشتیم و بچه ما باید چگونه زندگی می کنند.
اما دیروز سارا کاری کرد که ما به جمله اول اعتقاد پیدا کردیم.اما داستان این بود که به روایت مامان سمیه سارا شاداب از خواب بیدار شد و با خاله سر پالتو کل انداخت که پالتوی من خوشکل تره و قرمزه و خیلی از پالتوی تو خوشکل تره و توی راه هم با خوندن شعر و تعریف قصه مامان رو شاد کرد و اما جالب اینه که وقتی به در مهد رسید و درب شیشه ای رو دید گفت:حالا باید گریه کنم و شروع به گریه کرد.


حالا باید گریه کنم!!!
