جمعه کی می آید!!!؟؟
زندگی ما شده تکرار و تکرار بدون هرگونه تغییری و این داره کلافه ام می کنه.فقط ساراست که این یه یکنواختی رو داره هر روز با نو آوریهاش متحول می کنه و ما رو از خستگی روزانه راحت می کنه.زندگی در دو عبارت کار و خواب.این همه زندگی ماست.
سارا روزهای هفته رو به این امید که پنج شنبه و جمعه بیاد به آخر می رسونه و هر روز بار ها می پرسه که امروز کدوم روزیم.اون می دونه کجاییم ولی می پرسه تا یادمون بیاد ما کودکی هامون چطور بوده و اون چطوره.ما برای اخر هفته لحظه شماری نمی کردیم.ما خسته از مهد و نبود مادرهامون و پدرهامون نبودیم.ما نمی گفتیم چرا من باید برم مهد.ما توی خیابون ها و کوچه پس کوچه ها آزادانه می دویدیم و شاد بودیم چون برای ما هرروز جمعه بود.
مامان سمیه با دستهاش برای سارا ایام هفته درست کرده و سارا فقط دو تا انگشت دست چپ رو دوست داره و شصت دست راست خبر آغاز خوشیهاست.این روزها که کلا همه چیز بهم ریخته هست و کارمون شده خرید برای عقد خاله سودابه.اصلا نمی دونم بچه ام چطور داره بزرگ می شه.
الان که اینها رو می نویسم دلم براش حسابی تنگ شده و حوصله کار کردن رو ندارم.ناراحتم چون دیشب اصلا نمی خواست بخوابه و من برخورد بدی با اون داشتم و امروز حسابی ناراحتم.سارا من رو ببخش بعضی وقتها نمی فهمم تو چقدر دوست داری بیشتر کنار ما باشی.


جمعه کی می آید!!!؟؟
